تصاویر:زیبایی‌های مسحور کننده آسمان شب

TWAN یک تلاش جهانی است برای توجه هر چه بیشتر به زیبایی های آسمان شب،
این موسسه هر ساله ده تصویر برتر آسمان شب را که از سوی عکاسان از سرتا سر دنیا برای آنها ارسال می شود معرفی می کند.
در این گزارش می توانید برگزیده های امسال و سال گذشته این مسابقه را تماشا کنید.

 

Negarkhane Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

محمد رضا اسدی : چگونه مي‌شود شعر فريدون حلمي را به نام مولانا جعل كرد؟

محمد رضا اسدی : مرداد ماه گذشته ايميلي برايم آمد با محتواي شعري در قالب‌هاي جديد و نزديك به بحر طويل البته بدون ذكر نام شاعر. احتمالاً شما هم شعر زير را كه متعلق به فريدون حلمي است خوانده باشيد. اما مشخص نيست كه چرا اين شعر در وبلاگ‌ها و ايميل‌هاي ديگري با نام مولانا جلال الدين محمد بلخي انتشار پيدا كرده است.

به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

سالگرد درگذشت سهراب سپهری | بیوگرافی | دانلود تصاویری از سهراب و دکلمه ی اشعار

سهراب سپهری | Sohrab Sepehriمحمد علی : سلام دوستان و همراهان عزیز پیشنهاد میکنم این پستو به صورت کامل ببینید و دانلود کنید

مردبقال از من پرسید  چند من خربزه میخواهی  / من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟

 امروز سالگرد درگذشت یکی از اثرگذارترین هنرمندان معاصر است که اگرچه عمرش را وقف نقش بر بوم کرده بود اما اشعارش در صدر توجه است و امروز بسیاری از دوستدارانش همچون روز تولدش به یادبودش بر سر قبرش می روند اما اگر در سال های پیشین سر خاکش نرفته باشد، شاید به سادگی نتوانند مزارش را بیابند!


Download Va Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

نام ها , اسامی ایرانی به همراه معنی

محمد علی : چه زیباست نام نیکو نهادن برای فرزندان | چندی پیش به صورت اتفاقی مطلبی رو فضای مجازی دیدم که در اون تمامی اسامی ایرانی به همراه معانی اونها تایپ شده بود مطلب جالبی بود خواستم این مطلبو با شما به اشتراک بزارم امیدوارم مورد توجه و استفاده ی دوستان قرار بگیره

حضرت ختمی مرتبت محمد(ص) می فرمایند: از حقوقی که فرزند بر والدین دارد، انتخاب نام نیکو و زیباست

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

نقد کتاب «سوران سرد» اثرِ جواد افهمی

جواد افهمی نویسنده ی سوران سرد رمان «سوران سرد» در مورد سربازاني است که در منطقه غرب کشور در دو پايگاه در حال خدمت هستند. کل منطقه و اين دو پايگاه در معرض خطر سقوط است و در همين حال يکي از دو پايگاه سقوط مي‌کند و در پايگاه ديگر هم يک جاسوس پيدا مي‌شود که شروع به جاسوسي براي شبکه ضد انقلاب و گروه کومله مي‌کند و ....
افهمي نويسنده کتاب «سوران سرد» از ادبيات گذشته دفاع مقدس جدا نيست و وقتي که رمان او را خواندم احساس کردم که افهمي جنگ را ديده است

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

110 حدیث از قائد اعظم حضرت ختمی مرتبت صل الله علیه وآله الاطهرین

حضرت محمد ( ص )   برای بزرگ نمایی کلیک کنید110 حدیث از قائد اعظم حضرت ختمی مرتبت صل الله علیه وآله الاطهرین

رسول اکرم (ص) : هرکس لقمه ای غذا به مومنی بخوراند خداوند از میوه های بهشت به او بخوراند و هر کسی مومنی را آب دهد ، خداوند از شراب سربه مهر بهشتی به او نوشاند و هر کس مومنی را لباس پوشاند ، خداوند از ابریشم و استبرق بهشتی او را پوشاند . روضه بحار جلد 1 صفحه 143

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

کوک های سازِ سه تار

سلام دوستان در این پست مجموعه ای از کوک ها ی سه تار در دستگاه های شور ، نوا ، راست پنجگاه ، ماهور ،سه گاه و چهارگاه قرار گرفته امیدوارم مطلبِ مفیدی باشه

 

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

سخنی از حضرت امیرامومنین علی ( ع )

حضرت علی ( ع ) به مالک اشتر چنین فرمودند :  ای مالک اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی فردا به همان چشم  نگاهش نکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی


از فرمایشات امام مهر و محبت
امیرالمومنین علـی علیه السلام

 Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

از این به نصیحت نگوید کست / اگر عاقلی یک اشارت بست

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا‌ ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود...
ادامه نوشته

ابزار جدید مایکروسافت «تحلیل سن و احساسات»

ابزار جدیدی که مایکروسافت برای «تحلیل سن و احساسات» از طریق تصاویر چهره معرفی کرده.





https://www.projectoxford.ai/demo/emotion

تصاویر:این قبایل را قبل از انقراض ببینید

جیمی نلسون عکاس بریتانیایی به مدت دو سال با دوربین خود به 44 کشور جهان سفر کرده است و از جنگل‌های استوایی پاپوا گینه نو تا سرزمین‌های برفی مغولستان شمالی و تا بیابانهای نامیبیا، از یکی از سریع‌ترین انقراض‌های جهان تصویر گرفته است. هدف این انسان‌شناسی تصویری، که در کتاب جدید نلسون با نام «قبل از این که بمیرند» منتشر شده است، ضبط زندگی قبایل دور افتاده و در معرض انقراض دنیا است. فارین پالیسی برای خوانندگان غربی نوشته است که هرچند این قبایل به نظر وحشی و غیرطبیعی به نظر می‌رسند ولی آنها کاملا بر محیط دورافتاده خود مسلط هستند و می‌توانند نمایی قابل توجه از زندگی پیشینیان شهرنشینان امروزی باشند.
ادامه نوشته

10 ابر رایانه ی جهان

با راه اندازی ابررایانه راه شیری دو یا Tihane-2 به عنوان سریعترین ابررایانه جهان، جدول سریعترین ها تغییر کرده و در نگاه اول امریکایی ها مغلوب شدند.

به نقل از ارس تکنیکا، بخش فناوری دانشگاه ملی دفاع چین این ابررایانه را پیاده سازی کرده و تا اواخر امسال به طور کامل در مدار محاسباتی برای عملیاتهای متنوع آماده می شود.

راه شیری دو سال زودتر از برنامه ریزی قبلی ساخته و نصب شده است. سال 2010 راه شیری یک نیز لقب سریعترین را از ان خود کرد که توسط امریکایی ها به زیر کشیده شد.

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

تصاویر: پرندگان خراسان

سهره سینه سرخپایگاه خبری دیده بان محیط زیست و حیات وحش ایران: استان خراسان رضوی با یک پارک ملی، ۳ اثر طبیعی ملی، ۳ پناهگاه حیات وحش و ۲۱ منطقه حفاظت شده دارای بیشترین تعداد مناطق چهارگانه محیط زیست در بین سایر استان های کشور می باشد و به همین جهت از تنوع گیاهی و جانوری مناسب از جمله تنوع بسیار بالایی در پرندگان برخوردار است

Tamasha Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

پلنگ، خرس و گوزن ۵ میلیون؛ سمندر صد تا دویست هزار تومان!

گربه ی پلاس نرخ‌های در نظر گرفته شده برای حفاظت از گونه‌های در معرض انقراض کشور، آنقدر عجیب و غریب و دور از ذهن است که شاید به تاریخ صدور آن شک کنید؛ انگار که یکی داد بزند: «آی شکارچیان! آتش زدیم به گنجینه خدادای‌مان!» اینقدر که گاهی نرخ یک موجود کم نظیر با نرخ یک ماهی آکواریومی برابری کرده و خرید یک گاو معمولی به پای شکارچی گرانتر از کشتن خرس کمیاب تمام می‌شود!

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

ابليسک نمادِ شیطان پرستان

نماد بازآفريني کدام اعتقاد در ميان فرقه‌هاي شيطاني است؟ چرا ستون شبه ابليسک توسط وهابیت ملعون از مراسم رمي جمرات حذف گرديد؟ بزرگترين ابليسک جهان در کجا قرار دارد؟ براي پاسخ به اين سؤالات با گزارش ويژه مشرق همراه شويد...

 

 Etelaate Bishtar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

لطف حق (پروین اعتصامی)

مادر موسی، چو موسی را به نیل

در فکند، از گفته‌ی رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت بیاد

آب خاکت را دهد ناگه بباد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

 
Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab
ادامه نوشته

اصالت بهتر است یا تربیت ؟

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

Matne Morede Nazar Dar Edameye Matlab

ادامه نوشته

عجایبِ دنیای درختان

درخت ابریشم معبد “تاپروم”

این درختان واقعا بزرگ هستند و دیدن آن ها خالی از لطف نیست. اگر به جنوب غربی آسیا و به کشور کامبوج سفر کردید حتما به معبد “تاپروم” بروید و در آنجا درختان ابریشمی خواهید دید که تمام معبد را تصرف کرده اند. این درختان صدها سال است که در این منطقه قرار دارند و چندی پیش در سازمان یونسکو به ثبت رسیدند. نکته جالب در مورد این درختان این است که آن ها بر روی معبد قرار دارند و ریشه های آن ها به داخل معبد نفوذ کرده و فضای آن را پوشانده است.

ادامه نوشته

معجزاتی از امام حسین (ع)

 حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) که از هر نظر به شهادت خود آگاه بودند و هنگامی که می‌خواستند از مدینه حرکت کنند، ام سلمه همسر پیامبر(ص) به خدمت ایشان رسید و عرض کرد: ای نور دیده من، مرا اندوهناک مکن در بیرون رفتن از مدینه بسوی عراق، چون من از جدت رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمودند: فرزند دلبند من حسین، در عراق، در زمینی که آنرا کربلا می‌گویند به تیغ ظلم و جفا کشته می‌شود.سپس آن حضرت فرمودند: ای مادر، می‌دانم که شهید خواهم شد و چاره‌ای جز رفتن ندارم و به فرموده خدا عمل می‌کنم.و چنانچه که در کتب مدینه المعاجز و ملحقات احقاق الحق نقل است، ایشان می‌فرمایند: به خدا سوگند؛ می‌دانم در چه روزی کشته می‌شوم، و چه کسی مرا خواهد کشت، و در کدام بقعه مدفون خواهم شد و می‌دانم چه کسی با من از اهل بیت من و خویشان من کشته خواهد شد، و می‌خواهی ای مادر نشان بدهم جای شهادت خود را؟و سپس آن حضرت با دست مبارک خود به سوی کربلا اشاره نمودند و به اعجاز آن حضرت زمین‌ها فرو رفت و زمین کربلا بالا قرار گرفت...

به احتمال قوی این نخستین معجزه‌ای بوده که از حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) در راه رسیدن به شهادت و تقرب به خدا، از ایشان سرزده و جالب است بدانید که پس از آن نیز معجزاتی بسیار عجیب تر از این حضرت نمایان گردیده به نحوی که اکثر راویان و منابع آنها را نقل کرده‌اند. متوسل در باب این معجزات می‌نویسد:

امام حسین(علیه السلام) پس از طی مراحل و رسیدن به خاک کربلا، دیگر اسبشان قدم از قدم برنمی‌داشت تا آن اسب را عوض کردند، سپس اسبی دیگر برای حضرت آوردند و آن هم گامی برنداشت تا آن که پنج اسب را به همین منوال عوض کردند و هیچکدام راه نرفتند و حضرت پس از دیدن این صحنه‌ها از نام آن سرزمین جویا شدند و پی به ماجرا بردند!

چشمه‌ای که بدست امام حسین (ع) نمایان شد

در روضة الشهدا این گونه نقل شده است که در روز هشتم محرم بود که در لشگرگاه امام حسین (ع) آبی پیدا نمی‌شد و تمامی لشگر و اطفال به تشنگی مبتلا شده بودند و فریاد العطش العطش سر می‌دادند. امام حسین(علیه السلام) پس از دیدن این وضعیت برخاستند و به موضعی تشریف بردند و فرمودند: این موضع را بکنید.زمانی که کندند، چشمه آبی زلال و شیرین پدیدار گشت و همه لشگر از آب خوردند و اسبان خود را نیز سیراب کردند و پس از آن فوراً آن چشمه ناپدید شد و هر چه جستجو کردند از آن اثری ندیدند!

تو به سوی ما می آیی!

عصر روز تاسوعا عمر سعد لشگر خود را فراخواند و پیش از غروب آفتاب به خیام امام حسین(ع) حمله نمود. امام که در جلوی خیمه‌شان نشسته و دو زانو را دربند شمشیر قرار داده بودند و در اثر خستگی خوابشان برده بود، ولی خواهرشان حضرت زینب(س) بیدار بودند، از این ماجرا آگاه گشتند، به نحوی که در کتاب چهره درخشان حسین بن علی(ع) نقل است: حضرت زینب صدای حمله سپاه را از نزدیک می‌شنود و با ملایمت به برادر نزدیک شده و می‌گوید: برادر بانگ و فریاد نزدیک می‌شود آیا نمی شنوید؟ امام سر برمی دارند و می‌گویند: جدم رسول خدا (ص) را در خواب دیدم، به فرمود: تو نزد ما می‌آیی!خواهر بزرگوارشان سیلی به صورت خود نواختند و فرمودند: ای وای! ای وای! و امام فرمودند: خواهر بزرگوارم وای بر تو نباشد و آرام باشد، زیرا این حق است.

خداوندا، بچشان به او عذاب آتش را در دنیا!

محمد رفیع گرمرودی تبریزی می‌نویسد؛ هنگامی که ابن جویریه مزنی، چون نگاهش به آتش- در خندق‌های اطراف چادرها- افتاد، مشغول به دست زدن شد و فریاد کشید: ای حسین و ای یاران حسین بشارت باد بر شما آتش دوزخ و براستی چه شتاب کرده‌اید بسوی این آتش!امام فرمودند: این مرد کیست که این سخنان را می گوید؟ عرض کردند: ابن جویریه مزنی است، و سپس حضرت اینگونه بر او نفرین کردند: خداوندا؛ بچشان به او عذاب آتش را در دنیا ، بلافاصله پس از گفتن این سخنان، اسب آن ملعون رمیده، و آن را در همان خندق (که بوسیله آن امام و یارانش را مسخره می‌نمود) انداخت و آتش کارش را ساخت و امام پس از دیدن این واقعه فرمودند: الله اکبر، من دعوة ما اسرع اجابت‌ها، الله اکبر، چه زود این نفرین اثر نمود.

بازپس فرستادن نامه خدا از سوی امام!

در کتاب چهره درخشان حسین بن علی(ع) به نقل از اسرار حسینیه، آمده است: زمانی که سیدالشهدا (علیه السلام) با صدای بلند و غمگینانه ندا داد آیا یاوری هست که مرا یاری کند، پایه‌های عرش خدا لرزید و آسمان‌ها گریستند و فرشتگان ضجه زدند و عرض کردند: پروردگارا؛ این حبیب تو و نور چشم حبیب توست، به ما اجازه بده تا یاریش کنیم.پس صحیفه‌ای (نامه‌ای) از آسمان در دست آن حضرت افتاد و هنگامی که پشت صحیفه را نگاه فرمودند مشاهده نمودند که با خطی روشن و واضح نوشته شده است: ما مرگ و شهادت را بر تو واجب ننموده‌ایم و تو مختاری که انتخاب کنی، و بدان که مقام تو در نزد ما محفوظ است و اگر بخواهی ما این گرفتاری را از تو برطرف می‌سازیم، بدان که همه آسمان‌ها و زمین و جن و فرشتگان را به فرمان تو درمی‌آوریم و هر گونه که می‌خواهی به آنان فرمان ده تا آنان این کافران و از خدا بی خبران را نابود کنند.در آن هنگام تمام آسمان‌ها و زمین پر بود از فرشتگانی که سلاح‌هایی از آتش در دست داشتند و منتظر فرمان امام حسین (ع) بودند.هنگامی که امیر عالم از مضمون نامه پروردگار خویش آگاهی پیدا نمودند، صحیفه را به آسمان فرستادند و فرمودند: پروردگارا؛ دوست دارم، که هفتاد بار یا هفتاد هزار بار کشته شوم و دوباره زنده شوم، و همچنان در طاعت و بندگی و دوستی تو باشم و من از ادامه زندگی بعد از کشته شدن یارانم بیزارم.

دیدار سلطان هندوستان با امام، چند ساعت قبل از شهادت!

در تذکرة الشهداء، تألیف ملاحبیب الله کاشانی ماجرای جالبی از دیدار امام حسین(علیه السلام) با سلطان هندوستان، آن هم فقط چند ساعت قبل از شهادت ایشان آمده که بی شک به معجزه‌ای می‌ماند.در سرزمین هندوستان، سلطانی بود که «قیس» نام داشت و از محبان حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) بود. وی در روز عاشورا به قصد شکار به صحرا رفت و آهوئی نظرش را جلب کرد و در پی آن از همراهانش جدا شد تا به دره ای رسید و آهو از نظرش ناپدید شد و ناگه شیر عظیمی در مقابلش حاضر شد و راه او را بست. قیس که حیران شده بود و از طرفی نیز خبر نداشت که امام حسین (ع) در کربلا است، روی به مدینه کرد و عرض نمود: یا اباعبدالله، مرا دریاب.آن حضرت در همان حال که مشغول جنگ بود، به چشم برهم زدنی خود را به سلطان قیس رسانید و آن شیر را از او دفع نمود، سپس قیس نگاه کرد و بزرگواری را دید که چهره‌اش مانند خورشید می‌درخشید ولی بدنش از فراوانی جراحات جای سالمی نداشت، عرض کرد: جانم فدایت تو کیستی که مرا نجات دادی؟ حضرت فرمود: منم حسین بن علی ابی طالب که به او پناه بردی و استغاثه کردی.سپس قیس عرض کرد: این زخم‌ها چیست بر بدنتان؟ حضرت بطور خلاصه ماجرای کربلا را برای وی نقل نمودند. قیس که بسیار متأثر شده بود عرض کرد: سرور من؛ مرا چندین هزار لشگر است، اجازه فرما تا به یاری شما بیاییم. حضرت فرمودند: ای قیس؛ به وعده شهادت من بیش از چند ساعت نمانده... و سپس حضرت از مقابل سلطان قیس ناپدید گردیدند.

عکس‌العمل شیطان از شهادت سیدالشهدا (علیه السلام)

متوسل می‌نویسد: در روایت‌های خاندان وحی، برای گریستن در مصایب آمده است، هیچ چیز شیطان را مانند ندبه کردن و گریه کردن بر حضرت سیدالشهدا(ع) به خشم نمی‌اندازد. در آخرین وصیت حضرت اباعبدالله(علیه السلام) به فرزند بزرگوارشان امام زین العابدین (علیه السلام) این گونه آمده است: ای فرزندم؛ سلام مرا به شیعیانم برسان و به آنها بگو، پدرم غریبانه از دنیا رفت، پس بر او نوحه سرایی کنید و به شهادت رسید، پس به او گریه کنید.

همچنین در این زمینه به نقل از قدس آنلاین؛ در تذکرة الشهدا نقل شده است که پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) ابلیس لعین از خوشحالی پرواز کرد و تمام زمین را گشت و شیاطین و عفاریت را به دور خود جمع کرد و گفت: ای شیاطین؛ ما امروز به آرزوی خود رسیدیم، و مردم را اهل جهنم کردیم، مگر کسی که در این مصیبت گریه کند و به دوستی و محبت آل محمد (ص) مصمم گردد. پس تا می توانید مردم را از این واقعه در شک اندازید و از آگاهی از این مصیبت باز دارید تا زحمت من به هدر نرود.

ران گندیده ابن زیاد

یکی دیگر از معجزاتی که پس از شهادت حضرت به وقوع پیوست در باب ابن زیاد (علیه العنة) رخ داد به نحوی که در کتاب ریاض القدس مکتوب است، آمده است: ابن زیاد، بعد از دیدن سر مبارک سیدالشهدا و زدن چوب بر چهره مبارک ایشان، سر مقدس امام حسین (علیه السلام) را گرفت و در صورت ایشان نگاهی کرد، ناگهان دست نحسش لرزید و آن خورشید فروزنده به زانوی او فرود آمد، قطره خونی به ران او چکید که از لباس او گذشت و ران کثیف او را سوراخ کرد و از سوی دیگر بیرون آمد. پس از این واقعه ابن زیاد آن زخم را هر چه مداوا می‌کرد خوب نمی‌شد و چون به شدت بوی تعفن از ران پایش به مشام می‌رسید، به ناچار دائم بر آن عطر می‌مالید که بوی بد آن را دیگران استشمام نکنند!

آه دل ام کلثوم

در تذکره الشهدا نقل شده است که سهیل می‌گوید: هنگامی که سر امام حسین(علیه السلام) بر بالای نیزه بود، قصری را دیدم که پنج زن در آن نشسته بودند و در میان آنها پیره زنی خمیده بود و چون سر مطهر به نزدیکی آن قصر رسید، پیرزن سنگی برداشت، و بر صورت امام حسین(علیه السلام) زد و به روایتی چنان با شدت آن سنگ را زد که از بالای نیزه سر مبارک بر روی زمین افتاد، ناگاه صدای ناله زنان و طفلان بلند شد.پس چون ام کلثوم این صحنه را مشاهده کرد، بی طاقت گردید و گفت: خداوندا این زنانی را که در بالای این منظر، منزل دارند بزودی هلاک نما، هنوز دعای آن معصومه تمام نشده بود، که آن قصر خراب شد و آن زنان با جمعی بسیار هلاک شدند و سپس حضرت زینب فرمودند: «الله اکبر، من دعوه ما اسرع اجابته»

خواب هنده زن یزید

یکی دیگر از ماجراهای مستند پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) که در منابعی چون، بحارالانوار، الوقایع و الحوادث و منتخب نقل گردیده شده است ماجرای خواب هنده زن یزید است.توسلی در این باره می‌نویسد: از هنده، زن یزید نقل شده است که گوید: شب هنگام به طرف رختخواب خود رفتم، دیدم دری از آسمان گشوده شد و فرشتگان دسته دسته به سوی سر مقدس امام حسین(علیه السلام) که نزد ما بود فرود می‌آمدند و می‌گفتند: السلام علیک یا أبا عبدالله، السلام علیک یابن رسول الله.ناگاه دیدم ابری از آسمان پایین آمد که مردان بزرگوار بسیاری در آن بودند، در میان آنها مردی گندمگون ماه روی بود، او با سرعت در پیشاپیش آنها حرکت می‌کرد، آمد تا خود را بر سر مبارک امام حسین(علیه السلام) انداخت و شروع کرد به بوسیدن دندان‌های آن حضرت در حالی که می‌فرمود: فرزندم تو را کشتند؟ آیا آنها تو را نشناختند و از نوشیدن آب تو را بازداشتند؟ ای فرزندم؛ من جد تو رسول خدا هستم، و این پدرت علی مرتضی، و این برادرت حسن، و این عموی تو جعفر و این عقیل و اینها حمزه و عباس هستند.هنده گوید: هراسان و ترسان از خواب بیدار شدم، ناگاه نوری دیدم که بر سر مطهر امام حسین(علیه السلام) می‌درخشد.

----------------------------------------------------
منابع:۱- مدینه المعاجز و ملحقات احقاق الحق۲- روضة الشهداء۳- چهره درخشان حسین بن علی(علیه السلام)۴- تذکره الشهداء۵- ریاض القدس منبع:باشگاه خبرنگاران انتهای خبر/ م . ک

حکایتی در مورد ضعف های انسانها

 داستان کوتاه فن زندگی کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد .پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از ۶ ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ،  آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و  به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید . استاد گفت : ” دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی

 یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی . راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ،بلکه استفاده از ” بی امکانی ” به عنوان نقطه قوت است .

حکایتی از شاگرد و استاد

ﺣﮑﺎﯾﺖ : ﺷﺒﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﻬﺎ، ﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﺗﻀﺮﻉ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭﺯﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺪﺗﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ، ﺑﺎﻻﯼﺳﺮﺵ ﺩﯾﺪ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺣﯿﺮﺕ؛ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻠﺐ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ، ﻭﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺳﻮﺍﻟﯽ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ ، ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻩ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ؛ ﺍﺳﺘﺎﺩ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﯽ ﺭﺍ، ﭘﺮﻭﺵ ﺩﻫﯽ ، ﻫﺪﻑ ﺗﻮ ﺍﺯﭘﺮﻭﺭﺵِ ﺁﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﺘﺎﺩ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﻡ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯﺗﺼﻤﯿﻢ ﺧﻮﺩ، ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻪ !... ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺪﻑ ﺩﯾﮕﺮﯼﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ، ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﻢ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺨﻢ ﻃﻼ ﺩﻫﺪ ﭼﻪ؟ ﺁﯾﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺸﺖ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﮔﺮﺩﯼ؟ ! ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ ﺁﻥ ﺗﺨﻤﻬﺎ، ﺑﺮﺍﯾﻢﻣﻬﻤﺘﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ، ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺎﺵ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻦ، ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺴﻢ ، ﮔﻮﺷﺖ ، ﭘﻮﺳﺖﻭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺖ؛ ﮔﺮﺩﯼ. ﺗﻼﺵ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ، ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﻣﻔﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﻮﯼﺗﺎ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻟﯿﺎﻗﺖِ ﺗﻮﺟﻪ، ﻟﻄﻒ ﻭ ﺭﺣﻤﺖِ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﯼ . ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ! ﺍﻭ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﺣﺮﮐﺖ، ﺭﺷﺪ، ﺗﻌﺎﻟﯽ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ، ﻧﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯِ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﺍ

هشت موضـوع شگفـت انگیـز از زندگـی آلبـرت انیشتـن

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله،همگی ما می دانیم که انیشتن این فرمول [e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم،خودتان را بااین هشت مورد،شگفت زده کنید!

1 – او با سر بزرگ متولد شد!
وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.


2 - حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود
!
مطمئنا انیشتن می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد] برای بچه های کوچک بود.


3 - او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
!
انیشتن از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد ،آنها باعث تغییر درک عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی که حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فکر نمی کنم، زیراکه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می کرد کسانی که بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.


4 - او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد
!
درسال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتن که قطعا یکی از بزرگترین نوابغی است که تا کنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوییس رد شد.
در واقع او بخش علوم وریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعدها از او در این رابطه سوال شد گفت: آنها بی نهایت کسل کننده بودند و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود آحساس نمی کرد.

5 - علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت!
انیشتن در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود.سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم اورا می شناسند و یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن [آن هم از روی پوشش] چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟


6 - او فقط یکبار رانندگی کرد
انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.
انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول کرد، اماکمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد. دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتن از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.


7 - الهام گر او یک قطب نما بود
.
انیشتن در سنین نوجوانی یک قطب نمابه عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد.بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.


8 - راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.
اما اینکار بصورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هایی از مغز انیشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتن در مقایسه با میانگین متوسط انسانها،مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنین مغز انیشتن مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بایکدیگر فراهم می سازد.
علاوه بر اینها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات.

داستان بیلگیتس و روزنامه فروش !

از بیلگیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست ؟در جواب گفت بله فقط یک نفر.پرسیدند کی هست؟در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟ گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید) پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ هرچی که بخوای واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من  به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟ جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست

جواب خواستگاریه "مریلین مونرو " از " البرت اینشتین " !!!


می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

آیا شریعتی یک اسطوره است ؟

آیا شریعتی یک اسطوره است؟ طنز های اشک آور

 سوسن شریعتی - شریعتی چه اسطوره باشد و این پیامکها به قصد شکستش ارسال می‌شود، چه دست‌های  پنهان دست‌اندرکار توطئه‌ای به قصد تخریب آدم محبوب و معتبری باشند، هر دو مبارک است... بگذارید حالشان را بکنند: نسل جوان باشد یا دست‌های پنهان.

سوسن شریعتی

همگی درباره اسطوره‌سازی و نیز ضرورت شکستن آن و البته مفید بودنش سخن میگویند. اصل را بر همین بگذاریم. غرض از پیامکهای طنز و هجو و لغز درباره شریعتی اسطوره‌شکنی است و نه محصول «دستان پنهان». تئوری دستان پنهان درست هم که باشد، اثبات‌ناپذیر است. برای آدم‌هایی مثل شریعتی که مخالف از همه سو زیاد دارد شناسایی صاحبان دست‌ها آسان نیست: دستان پنهان قدرت، دستان پنهان مخالفان او در قدرت، دستان پنهان مخالفان او خارج از قدرت و ...؟ شناساییاش سخت است، ابزار اطلاعاتی میخواهد و کنجکاویهای کارآگاهی و ... بحث در باب اسطوره‌ها و ضرورت شکستن‌شان شدنیتر است.


با این همه بت شدن و اسطوره شدن مکانیزمی دارد، زدودنش نیز. اسطوره را گاه میسازند، گاه ساخته میشود. اولی شکستنش آسان است، دومی، مثل در افتادن با ارواح است و اشباح. بت‌ها را باید شکست، اسطوره را باید زدود. اما مثل بسیاری اوقات این نوع بایدها نتیجه عکس میدهد. مثلا چون خواستی بشکنی شده است بت. چون خواسته‌ای بزدایی، شده است اسطوره. و دست آخر اینکه اسطوره‌ها را همیشه دوستداران نمیسازند، گاه مخالفان میسازند.
از این بدیهیات گذشته، برگردیم به پرونده شریعتی. آیا شریعتی یک اسطوره است؟ اگر هست و باید شکستش کی و چگونه اسطوره شد و مهم‌تر از همه چه کسی یا کسانی او را اسطوره کردند؟ طرفدارانش یا مخالفانش. گروه‌های سیاسی یا مردم کوچه و بازار؟ جوانان نسل‌های پیشین یا نسل‌های بعدی؟


1 شریعتی، اسطوره نیست. مگر میشود سر به سر اسطوره گذاشت؟ پیگرد قضایی هم که نداشته باشد، افکار عمومی در برابرت قد میکشد و نه فقط طرفداران جان بر کفش. آیا شریعتی در میان افکار عمومی چنین شانی دارد؟ آیا بر سر او چنین اجماعی وجود دارد؟ او از نادر روشنفکران (به قول برخی، خطیب، سخنران و ...) این مرز و بوم است که هنوز که هنوز است به آرشیو نپیوسته و هیچ گونه اجماعی بر سرش نیست. دفاعی هم اگر باشد نسبی است، نقدها هم در شکل منصفانه‌اش همیشه یک اما به پیوست دارد. اسطوره «نسبی» و «تقریبی» و «کمی تا قسمتی» نداریم. اسطوره، موجودیتش را از تمامیتش میگیرد. سی سال اخیر او هم بهانه شوخی شده است، هم توهین، هم اتهام، هم نقد (فلسفی – دینی – جامعه‌شناسانه) و البته هم مدح و ستایش... اگر شور و شر و مزاج آتشینی هم نشان داده شده از هر دو سو بوده است. هم آن کس که کوبیده با بسیج احساسات به میان آمده، هم آنکه در ستایش او سخن گفته است. در کنار این زد و خورد البته بحث‌های غنی و پرمحتوای نظری بسیاری هم صورت گرفته است که به نوعی میراث فرهنگی سی سال اخیر را تشکیل میدهد. نقد و بررسی شریعتی و افکارش، همچون آینه‌ای روبه‌رو بهانه‌ای بوده است برای به خود نظر انداختن و موقعیت بسیاری از معضلات و مفاهیم نظری و اجتماعی و دینی را ارزیابی کردن. حتی اگر طی این بحث‌ها فهمیده باشیم که شریعتی خطیب بوده است و نه آکادمیسین، سواد نداشته و ... با این همه همین که فرصت بحث در باب‌هایی همچون نسبت ایدئولوژی و مذهب، جایگاه دین در تغییرات اجتماعی، نسبت مذهب و سیاست، رادیکالیزم و اصلاحات، اتوپیا و رئال پلیتیک و ... را فراهم کرده باشد، به وظیفه خود عمل کرده است. پرونده شریعتی را نمیتوان محدود کرد به یک زد و خورد ابسورد و بیمعنا میان طرفداران آتشین از یک سو و مخالفان متعصب از سوی دیگر و بعد این وسط، با گرفتن میانه دچار توهم شویم و تصور که راه سوم، راهی دیگر است. شریعتی در این سی سال، همین جا و هم‌اکنون در میان ما ایستاده است و به هیچ فرا زمان و فرامکان اسطوره‌ای رانده نشده است؛ در دسترس، بیمتولی و آماده برای بحث و گفت‌و‌گو و البته برای خالی کردن عقده‌های دل. شریعتی اسطوره نیست، خوبیاش در همین است.


2 با این همه کسانی که اصرار دارند او اسطوره است و باید شکستش باید بگویند کی و چگونه اسطوره شد و چگونه؟ طی این سی سال و اندی که از مرگش میگذرد اسطوره شده است؟ چون حیات علنی داشته و بر سر کوی و برزن نامش خوانده میشده است وارد وجدان عمومی اجتماع شده یا بر عکس از آنجا که زیستی پنهان داشته، بیبلندگو بوق و کرنا، آهسته و پیوسته بدل شده است به پچ و پچ و زمزمه و ... نماد؟ چون متعلق به زمان‌های قدیم و دور بوده است، شده است حسرت نوستالژی در ادامه اون زمونا یادش به خیر یا چون پا به پا با تغییرات و تحولات اجتماعی ما به جلو آمده شده است اسطوره؟ چون اسم خیابان و مترو و مدرسه و بیمارستان به نامش هست یا چون مجسمه‌اش ناگهان مفقود میشود و کراواتمند است یا چون انتساب به او میشود مجازات در مراتب بهشت در یک کلام: چون اراده معطوف به ساخت و ساز اسطوره از شخصیت او از بالا وجود داشته است اسطوره یا چون اراده معطوف به ساختن اسطوره از او وجود نداشته، شده است اسطوره؟ چون پشتش گرم بوده شده است اسطوره یا چون پشتش خالی بوده؟ چون بت شده است باید شکستش یا چون مدام خواسته‌اند بشکنندش شده است بت؟ این را دیگر اسطوره شناسان باید بگویند. به ما توضیح دهند روند اسطوره‌سازی یا برعکس شکل گرفتن اسطوره‌ها را. اسطوره‌ها را همیشه نمیسازند. اسطوره‌ها ساخته میشوند برای پر کردن خلأیی.


3 سوال مهم‌ تر اینکه اگر شریعتی اسطوره است و باید شکستش، چه کسانی این اسطوره را ساخته‌اند؟ دوستداران یا مخالفان؟ اینکه دوستداران شریعتی او را اسطوره کرده‌اند، یکی از همان اسطوره‌ها است. اگر اسطوره‌سازی با بزرگنمایی همراه باشد در مورد شریعتی مسوولیتش به گردن مخالفانی است که در بزرگنمایی نقش او در تاریخ معاصر سهم بسزایی داشته‌اند: «شریعتی همه را چریک کرد، شریعتی با رویکرد ایدئولوژیک به تاریخ، جلودار حرکت مشروطیت شد، شریعتی با نگاه اسطوره‌ای به تاریخ سدی شد برای مدرنیته و ...» هیچ یک از دوستداران شریعتی چنین قدرتی را برای او در کن فیکون کردن تاریخ معاصر قائل نبوده‌اند. از مورخ دولتی ما گرفته تا فیلسوف دولتی نظام شاهنشاهی همگی متفق‌القولند در ساواکی بودن شریعتی و البته در اینکه همه جوانان ما را مارکسیست کرده است (گیرم از نوع اسلامیاش) بسیاری از روشنفکران دینی و اکثر روشنفکران غیردینی متفق‌القولند که شریعتی همه را مذهبی ولایی کرد (گیرم کراواتمند)، اما هیچ یک از دوستداران شریعتی تواناییهایی چنین گسترده برای او برنمیشمارند. این مخالفان شریعتی بوده‌اند که او را بدل ساخته‌اند به کینگ‌کونگی با قدرتی خارق‌العاده در تخریب که یک تنه ایستاد و خراب کرد و «برید و درید و شکست و ببست، یلان را سر و سینه و پا و دست» یک اسطوره کینگ کونگی ندیده‌اید؟ شریعتی را چه کسی اسطوره کرده است؟ جملاتی که در جهان مجازی و غیرمجازی چرخ میخورد و نام او را بر سر زبان‌ها میاندازد، کتاب‌هایی که پرتیراژتر میشوند، نقدهایی که به هر مناسبتی و از هر طیف فکریای متوجه او میشود، یا نسل جوانی که برای شریعتی برافروخته میشود؟ همان نسل جوانی که در صورت عدم توهم توطئه و دست‌های پنهان، میگویند این روزها با ارسال پیامک در صدد شکستن اسطوره شریعتی است: تا کمی بخندد، تا انتقامی گرفته باشد از اسطوره‌ها، تا وعده دهد که بعدا نوبت شما هم میشود.


نتیجه: شریعتی چه اسطوره باشد و این پیامکها به قصد شکستش ارسال میشود، چه دست‌های پنهان دست‌اندرکار توطئه‌ای به قصد تخریب آدم محبوب و معتبری باشند، هر دو مبارک است. در شق اول باید خوشحال بود که بار دیگر شریعتی بهانه‌ای شده است برای برداشتن گامی به سوی گسترش فرهنگ تساهل و بردباری. در شق دوم معلوم میشود که شریعتی تهدیدی است جدی و باید بدلش ساخت به موضوع خنده. شریعتی در این میان، اگر اسطوره نباشد که خب با این طنزها نمیشکند و اگر هم اسطوره باشد که با این توطئه‌ها اسطوره را نمیشود، سرنگون کرد. بگذارید حالشان را بکنند: نسل جوان باشد یا دست‌های پنهان.

محمد علی : ای کاش در زمان تو میزیستم  تا بوسه بر دستان تو میزدم ای دوستدار مولایم علی ای شهید اندیشه های آسمان

و حرف هایی هست برای نگفتن. . .  ( دکتر علی شریعتی )

و حرف هایی هست برای نگفتن. . .
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم، و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند، و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بیقرار آتشند، و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند… اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می شوند… در صمیم وجدان او، آرام می گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، واگراورا گم کردند، روح را ازدورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند. و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد. و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست و خدا یکی بود. هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست. هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند. بدانگونه که احساسش می کنند، هست. انسان یک لفظ است، که بر زبان آشنا می گذرد، و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.. هرکسی کلمه ای است: که از عقیم ماندن می هراسد، و در خفقان جنین، خون می خورد، و کلمه مسیح است، و در آغاز، هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود.

طرح یک سوال جالب توسط دکتر محمود حسابی

 

3 نفر با هم میرن ساعت فروشی ، ساعت میخرن 30000 تومن.

یعنی نفری 10000 تومن دادن برای خرید ساعت از فروشنده.

اما صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده.

حالا برو 5000 تومن بهشون برگردون . شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000 تومنش رو واسه ی خودش برمیداره .
3000 تومن دیگرو میده به اون سه نفر.

(نفری 1000 تومن). پس با برگشت 1000 تومن نفری، اونها هركدوم 9000 تومن دادند.

حالا سوال اینجاست اگه اونا سه نفر بودن و هر کدوم 9000 تومن دادن جمعش میشه 9×3= 27
2تومنم كه شاگرد مغازه برداشته 27+2 ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومنه كجاست ؟


یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم .می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ،نخواهد موشک هوا کند.

 

قسمتی از متن كتاب استاد عشق ( خاطرات دکتر حسابی ) تالیف ایرج حسابی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پروفسور حسابی؛ ملقب به پدر فیزیک ایران بعد از ملاقاتی كه با انیشتین داشتند و پس از آنكه انیشتین به ایشان نوید می دهند كه نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیك را در جهان متحول خواهد كرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد كه برای تكمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیكاگو به كار خود ادامه دهد. در ادامه خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده كه هر ایرانی را به فكر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش رو از دست ندهید ...

دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.

من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند.

از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.

نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت.

از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است!

فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.

پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.

توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟با لبخند بسیار آموزنده ای چنین پاسخ داد: "بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد نیست."

"این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم."

یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار
جذابی کنارم آمد و گفت: آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟

من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.

او به محض شنیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟

گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.

پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم.

با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت.

من که هنوز باورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.

در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد.

با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.

حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود.

بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلای خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک
جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم.

به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟

فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.

خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است.

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد.

چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.


منبع: كتاب استاد عشق تالیف ایرج حسابی